گاهی شب ها خوابت را می بینم
بیدار که می شوم تعجب می کنم !!
چرا میان این همه آدم تو به خوابم می آیی؟!
دلیلش را نمی دانم!
فقط احساس می کنم تو هنوز هم در ناخود آگاه ذهنم جایی برای خودت داری....
ولی حتی دلیل ماندنت در لایه های پنهانی ذهنم را نمی دانم.
نمی دانم کجای این دنیایی
نمی دانم داری چه کار می کنی
من از تو بی خبرم...
خیلی وقت است که از تو بی خبرم!
با این همه هر بار که خوابت را می بینم
دلم بدجور هوایت را می کند.................
پیوست متن:
قضیه عشقی نیست.... مخاطب هم مذکر نیست! من عشقی ندارم که خوابش را ببینم یا
برایش بنویسم...... ولی اگر فکر کسی بیشتر از این قد نمی دهد هر طور که دلش
می خواهد فکر کند استقبال می کنم!!
بی ربط:
۱ـ دلم برای دست هایت تنگ است....... دلم یک جور عجیبی برای دست هایت تنگ است!
۲ـ قول داده بودم عادت کنم........نداده بودم؟!! تحمل کن عزیزم........من به قولم عمل می کنم.
۳ـ یک چیزی..... یک چیزی داشت توی خون غرق می شد...... توی خواب آن شبم!
دعا نوشت:
خدایا نمی شود آن طور که دلم میخواهد دوستم داشته باشی؟!!!!
حاشیه:
دوست دارم بلاگتو بخونم! چرا به روی IPim بستیش؟! باشه!.... هر جور راحتی خوش باش!
نمی آید... چقدر خوب!
خیلی وقت است که توی خانه تنها نمانده ام.... یادم نمی آید از کی! ولی خیلی وقت است که
این حس خوب تنهایی را تجربه نکرده ام.
فکر می کنم بروم حمام و آن قدر زیر دوش بایستم که آب یخ بزند!
نه! حیف این دو ساعت نیست؟ باهاش می شود کارهای بهتری کرد.
مثلا می شود وسط هال روی زمین دراز کشید و با هر نفس این تنهایی را بلعید...
می شود بلند بلند حرف زد... می شود تمام چراغ ها را روشن کرد و خانه را نور باران کرد!
می شود.....
آهان! دوست دارم توی این تنهایی ادامه ی کتاب دِمیان را که تازه خردیمش بخوانم!
چهار سال است که کتاب نخوانده ام!! از همان روز که تصمیم گرفتم دنیا و فکر هایم راخودم
بسازم تمام کتاب ها را دور ریختم.
توی این چهار سال اگر اسم کتابی به دلم نشسته خوانده امش...... اما فقط در همین حد...
در همین حد که به دلم برای خواندن چیزی اعتماد کنم.... خیلی از کتاب ها را هم خریده ام
و اصلا نخوانده ام.
حالا یک روز صبح بلند شده ام و آن چهل هزار تومانی را که تابستان از بابا برای کلاس
نمی دانم چه! گرفتم و اصلا هم کلاس نرفتم را برداشته ام و رفته ام تا ریال آخرش را کتاب خریده ام
به اضافه ی چند فیلمی که دوستی معرفی اِشان کرده.
خوبی اش این بود که بابا یادش رفت و نپرسید تو که این پول ها را گرفته ای چرا محض رضای
خدا یک بار هم از خانه بیرون نرفتی که مثلا رفته باشی آن کلاسی که قرار بوده تویش ثبت نام
کنی؟!
پول همین طور ماند و من نه کلاس رفتم و نه فکر پس افتادنش افتادم.
حالا قرار شده با کتاب ها آشتی کنم!
دراز می کشم روی تخت و کتاب دِمیان را می گیرم توی بغلم....
عجله ای برای خواندنش ندارم.... به خودم قول داده ام که عجله نکنم
قول داده ام که بخوانم و فکر کنم! نمی دانم...... حداقل سعی می کنم که فکر کنم!
سعی میکنم.....!
حالا آنقدر بزرگ شده ام که وقتی میخوانم که سینکلر میگوید: آیا شما می دانید که خداوندی
وجود دارد که هم خداوند است و هم اه. ری. من؟!
بدانم که آدم ها به حکم آدم بودنشان نمی توانند تکه های ب.د وجودشان را نادیده بگیرند.
و سینکلر هم به بخشی از وجودش که ب.د.ی ها و ه.و.س هایش از آنجا می آیند نیاز دارد
و آنجا که خداوند آیین م.س.ی.ح (البته خداوند آیین گذشته ی م.س.ی.ح نه امروز ) در پذیرش
تکه های ب.د وجود آدمی عیب جو می شود در وجودش نیاز به خدایی را احساس میکند
که تقدس و پلیدی را با هم و در کنار هم بپذیرد.
با این همه سینکلر مرا با خودش به دنیای عجیبی میبرد. وقتی می گوید:" گمان می کنم
موسیقی را از آن جهت دوست دارم که خیلی غ.ی.ر اخلاقی.ست... بقیه ی چیزها اخلاقی
هستند . من چیز هایی را می جویم که پایبند اخلاق نباشند" خیال می کنم که چطور با خواندن
نیمی از کتاب هنوز نفهمیده ام که سینکلر چطور آدمیست!
یا وقتی یک ساعت رو به روی آتش به مکاشفه می نشیند... این غرق شدنش احساس عجیبی
بهم می دهد.
خیال می کنم خسته ام! نه اینکه جسمم خسته باشد... نه اینکه مغزم خسته باشد... روحم
خسته است... نه از این خستگی ها که حاصل افسردگیند... از این خستگی ها که درست
مثل خستگی جسم است ... همین خستگی های روحی که خواب های عمیق و سنگین
با خودشان می آورند..... و هیچ اثر دیگری هم جز این خواب های سنگین ندارند.
انگار سینکلر دست روحم را گرفته و با خودش به جاهایی که نمی باید برده...
فکر می کنم خوابم می آید و چشم هایم را روی هم میگذارم.
در ورودی با صدای بلندی به هم میخورد!
از جا می پرم و حواسم را به صداها جمع می کنم! صدای مهشید و مهدی می آید!
نگاهی به گوشی ام می اندازم ساعت ۸:۱۵ است.
تمام شد! دو ساعت تنهایی دلنشینم را به خواب باخته ام!
پیوست:
۱- نوشته مال دیشب است!
۲- اگر بلاگم را به ج.رم نوشتن .... مسدود نکردند! امیدوارم که شما دچار توهم نشوید و
یادتان بماند که من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه.........
!
۳-بعضی کلمات را طوری نوشته ام که آدم هایی که معلوم نیست توی گوگل دنبال چه میگردند
اشتباها از اینجا سر در نیاورند
بی ربط:
اصلا از اولش هم که داشتم میگفتم خودم می دانستم که حرف هایم ایهام دارد و تو فقط پنجاه
درصد ممکن است منظورم را بفهمی...... حالا چرا سعی نکردم جلوی اشتباه فهمیدنت را
بگیرم نمی دانم!
نمی پرسم کدام قرص ها را می گویی من که اصلا قرصی نخورده ام.مامان: تو چرا مثه معتادها
می مونی؟! نگاهش می کنم.می گوید: اونا هم اصلا به خودشون اهمیت نمی دن. می خندم.
مامان: مرض! خنده نداره که! اون همه پول آزمایش و دارو دادم که بگیری بندازی گوشه اتاقت؟!
می گویم:آهان پس به فکر پول دکتر و دارویی نه من! می خواهد حرفی بزند که سریع
می گویم: نه دیگه توجیهش نکن... همینه دیگه! و دوباره میخندم و چند ناسزا به جان می خرم.
مامان عادت دارد. به بی خیالی من در این مورد عادت دارد!
فکر می کنم یعنی واقعا من تا این حد بی خیالم؟ آن قدر بی خیالم که بی خیالی ام شبیه
بی خیالی معتاد ها باشد؟ چرا؟!!
چرایش را نمی دانم! مهسا همیشه وقتی می گویم چیزی را نمی دانم می گوید:می دونی!
آدم ها دلیل همه ی کارهای خودشون را می دونن. بهش نمی گویم که آره می دانند! اما
بعضی وقت ها نمی خواهد بدانند... چون بعضی وقت ها دانستن درد دارد. آن قدر درد دارد که
می خواهی ندانی... برای همین خودت را به آن راه می زنی و هزار دلیل الکی می آوری که
خودت را گول بزنی و دلیل اصلی را ندانی.
این بار من اما واقعا نمی دانم دلیل این بی خیالی چیست؟ چرا نمی ترسم که دکتر... گفته اگر
قرص هایم را نخورم مشکل تیروئید پیدا می کنم. دکتر... گفته اگر قرص هایم را نخورم ممکن
است در آینده بچه دار نشوم.
مامان حالا وقتی می گویم:من اصلا بچه می خوام چی کار؟بچه دار نشم خوب... فدای سرم!!
نمی گوید: احمق نشو! یه روزی حسابی پشیمون می شی. به قول مهشید عادت کرده که من
این طور باشم.... اگر طور دیگری باشم ازم متعجب می شود.
نمی دانم اصلا کی خیال مرا راحت کرده که اتفاق بدی نمی افتد.
یا اینکه چرا وقتی یاد حرف های دکتر... می افتم که: "دخترم الان باید به فکر خودت باشی فردا
که ازدواج کردی و بچه دار نشدی تازه پشیمون می شی"... خنده ام می گیرد.
جلوی دکتر کلی زور زده ام که شبیه آدم هایی باشم که قضیه خیلی برایشان مهم است!
هر چه گفته با دقت و جدیت سرم را تکان داده ام که آره می فهمم!
دکتر هم باور کرد! کلی هم وقت گذاشت و نصیحتم کرد که حتما داروهایم را بخورم و قضیه را
تا جدی نشده جدی بگیرم. خنده ام گرفته بود. توی دلم گفتم: بی خیال دکتر! وقت صرف نکن...
شرمنده اما سرکاری! آخه من و چه به این حرفا؟....
اما این را به خودش نمی توانستم بگویم. حوصله ی روشن گری های بعدی اش را نداشتم!
خوب اصلا این هیچی! چرا خیالم این قدر راحت است و قرص های تیروئیدم را نمی خورم؟!
این یکی که دیگر برایم مهم است!!
مهم است؟! اگر مهم بود که تا الان باید قرص هایم را تمام کرده بودم و دوباره آزمایش داده بودم!
مهم نیست؟! چرا هست... ولی انگار کسی خیالم را راحت کرده که بد نمی شود...
که چیز بدی نمی شود! حالا اگر فهمیدم کیست و کجاست می روم و سراغش و ازش
می پرسم که چطور این اطمینان را به من داده!؟ نکند پای عزرائیل در میان باشد؟ ![]()
پیوست:
۱-جای این نوشته شاید اصلا این جا نبود! ولی کشف این بی خیالی هم چیز عجیبی
بود.... تا امروز خودم هم نفهمیده بودم که این بی خیالی توی وجودم هست...گر چه مامان
قبلا هم تذکر داده بود ولی من باور نمی کردم.
۲- از این بی خیالی ترسیده ام!............ ترسیده ام؟!!
بی ربط:
۱-لعنتی......! همیشه وقتی حرف میزنی که دیگر دیر شده... وقتی چیزی را از من می خواهی
که دیگر نمی توانم... آخر چرا؟!
۲- دلم میخواهد بروم گورستان...... دلم برای مسافران سرزمین ابدیت... برای حال و هوای
غریب گورستان تنگ شده...... چند سال است نرفته ام؟!.......حسابش از دستم رفته.
۳- از افسردگی خبری نیست...... فکر بی خودی نکن....اگر هم دلت خواست بکن دیگر حتی
فکر های تو هم نمی توانند افسرده ام کنند![]()
بیرون باد خنکی می آید.این را نزدیک غروب فهمیدم که به خانه برمی گشتم. چقدر دلم میخواهد
بیرون توی آن تاریکی و باد خنک راه بروم. دوست دارم کسی همراهم باشد. کسی که حرف نزند
و بگذارد جای فکر کردن به هر چیزی از آن هوای خوب استفاده کنم.
به مهشید میگویم می آیی؟! سرتکان می دهد. می گویم: تنهایی ها!
میگوید:باشه.... تنهایی. میگویم: حرف هم نمی زنیم خوب؟! میگوید که او هم این طور
دوست دارد! و می رویم. چقدر خوب است که هوا تاریک است و کسی نمی بیندمان!
دست هایم را باز می کنم دو طرفم و سرم را می گیرم رو به آسمان و نفس های عمیق
می کشم.
میگویم: دوست داشتم راه تمومی نداشت و پاهام هیچ وقت خسته نمی شدن فقط می رفتم.
و جواب میشنوم:می دونی که تموم میشه و پاهاتم خسته میشن پس چیزی بخواه که بشه!
و من فکر میکنم راستی اگر راه تمامی نداشت و پاهایم هیچ وقت خسته نمی شدند
بالاخره که چه؟!! آخرش خودم حوصله ام سر می رفت.
قبل از غروب که به خانه می آمدم دعا کردم شب همه ی اهل محل توی خانه هایشان بمانند
و من همراهی پیدا کنم و پیاده تمام محله را طی کنیم و دل خوش کنیم که همه اش مال
خودمان است!
حالا اما این طور نیست و من خوشحالم که دعایم نگرفته! آن وقت توی این تاریکی اگر کسی
می خواست بلایی سرمان بیاورد چه می کردیم؟!بعضی وقت ها عجب دعاهای نسنجیده ای
میکنم.خلوت نبودن کوچه ها ته دلم را محکم می کند.
توی یکی از خیابان ها دسته ای از پسرها دارند فوتبال بازی میکنند از همه ی گروه های سنی
هم تویشان پیدا می شود. از بچه ی دبستانی تا به قول مهشید مردهای گنده!
آخ! چقد دلم میخواست مرا هم به خودشان راه می دادند. پیش خودم فکر می کنم
نه که خیلی فوتبال بازی کردن بلدم! و می دانم حتی اگر بلد بودم هم فرقی نمی کرد.
مثل همان گروه دوچرخه سواری که چند سال پیش عاشق این بودم که عضوش باشم
و هیچ وقت نشد! آخر همه شان پسر بودند.
سهم من از تمام این ها دوچرخه ای است که مهدی هر روز بر میدارد و صندلی اش را
بالاتر میگذارد. با هم قهریم و فکر میکنم از لج من دارد این کار را میکند والا مگر می شود
یک نفر هر روز قدش بلندتر از دیروز شود؟!
آخرین بار که سوارش شدم بعد از اینکه چند بار بدجوری نزدیک بود زمین بخورم فهمیدم
که صندلی اش را آن قدر بالا برده که فعلا باید بی خیال دوچرخه سواری شوم.
نه! نیامده ام که به نشدنی ها فکر کنم! اصلا این هوا آن قدر خوب است که دلت را یک
جوری می کند...
با هم میرویم تا ... هیچ وقت تا اینجا نیامده ایم. حتی وقت هایی که تنها نبوده ایم
به ساعتم نگاه می کنم ساعت ۱۱:۳۰ است. می گویم مهشید الان به جرم ولگردی میگیرنمون!
میگوید بی خود! مگه شهر هرته؟! جواب میدهم: نه پس نیست! اینجا خیابون اصلیه میبینی
که از آدم هم خبری نیست میگویم و به قیافه ی نگران مهشید میخندم
اصلا امشب ته دلم بدجور محکم است! نه از تاریکی می ترسم و نه از سایه های خطرناکی
که ممکن است از توی تاریکی بیرون بیایند!نه حتی از گشت پلیس و ....
امشب باز از آن شب هایی است که با تمام شب های دیگر فرق می کند!
پیوست : نوشته مربوط می شود به یکی از شب های شهریور ماه که تاریخش را فراموش
کرده ام.
بی ربط:
۱-آخرین جرعه از آخرین روز تابستان برای من یعنی: زندگی + یک!
۲- گفتی تولدم یادت نمی رود.... دیدی رفت؟!
پای چپم مدام می لغزد و هر لحظه ممکن است زمین بخورم
اما با سماجت عجیبی به راهم ادامه می دهم. نمی خواهم تسلیم این پا شوم.
دلم هوای راه رفتن روی لبه ی این بلوک ها را دارد.......... نه به یاد بچگی ها!
مگر آدم بزرگ ها خودشان دل ندارند؟!
از عقب صدای بوق می آید کسی مدام بوق می زند و پشت سرم می آید.
توی دلم می گویم زهرمار! و مطمئنم اگر ادامه بدهد برمی گردم و فحش توی دلم را با صدای
بلند تکرار می کنم.
بی خیال می شوم و از لبه ی بلوک می آیم پایین که بروم آن طرف خیابان.
ماشینش را نگه می دارد.
درست جلوی من!
نگاهم را به سمت دیگری می دوزم و منتظر می شوم که برود ولی انگار خیال تکان خوردن
ندارد. سرم را می چرخانم به طرفش و نگاهم به مردی می افتد که با چشم هایی وقیح
دارد براندازم می کند.
شاید فقط ده سال از بابا کوچک تر باشد.
دلم به هم می خورد!
نه از سن و سالش!
این مورد دیگر چیز عجیبی نیست............. مدت هاست برایم عادی شده!
چرا این مردم حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند؟!
روزه نمی گیرند خوب نگیرند.... کمی رعایت این ماه را که می توانند بکنند.
پیوست بی ربط:
۱. تازگی ها هر کس دارد باهام حرف می زند وقتی دورم و نمی شنوم دیگر نمی گویم نشنیدم
دوباره تکرار کن! می گذارم پیش خودش این طور فکر کند که شنیده ام...
۲. دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی ......... شاید آمدم و ولی اش را گفتم.
گفتی می رویم سربام
و از آنجا پروازش می دهیم
گفتی بهار که بیاید
راستی بهار آمده.... کجا مانده ای؟!!
۲.اینجا آن قدر بازدید کننده ندارد
که نیازی به اعلام کردن داشته باشد
اما بر حسب عادت
به چند دوست عزیزی که اینجا را می خوانند:
دوباره برای مدتی نامعلوم تعطیل است
تعطیل بودن یعنی:
من نمی آیم که وبلاگ بنویسم
من نمی آیم که وبلاگ بخوانم
من نمی آیم.....
۳.دیگر نمی گویم فراموشم نکنید
یادگرفته ام که:
با معرفت ها نیازی به گفتن ندارند
هر چند نباشی اما از یادت نمی برند
بی معرفت ها هم
بگویی یا نه
به سرعت فراموشت میکنند!!!
۴.این یکی نه بر حسب عادت
بلکه بر اساس واقعیت:
دوستتان دارم.............
۵. خدانگهدار

ساعت ۱۱:۰۰
ایستاده ای مقابل آینه
خیره به تصویر خودت....
از توی چشم هایت پیداست که عاشق خودت هستی!
عاشق چهره ی خودت!
آخر عشق به تصویر درون آینه
از ویژگی های مشترک همه ی انسان های این قرن است.
اعتراض نکن!!
آن ها هم که عاشق خودشان نیستند به ضرب و زور تیغ جراحی هم که شده سعی میکنند
عاشق خودشان شوند.
چند سال پیش من جز ( آ ) یک خودشیفته بیشتر نمی شناختم
حالا همه به مرض واگیردار نارسیسم مبتلا شده اند.
روزگاری می گفتند غم نان هر فکر دیگری را از ذهن انسان بیرون میکند
آخ عزیزکم...امروز غم نان هم آدم ها را از تصویر درون آینه غافل نمی کند
ندیده ای دخترانی را که فقر کمر پدرشان را خم کرده اما جز به راهی برای تهیه ی پول عمل
بینی شان فکر نمی کنند؟!
ساعت ۱۱:۱۵
تو هنوز با موهایت مشغولی!
من با تعجب به وسواس بی مورد تو نگاه میکنم
نه.... من نمی گویم زیبایی بد است!
اما این مرض.... این مرض که نه تنها ایران که تمام جهان را گرفته هیچ خوب نیست!
مسابقه ی زیباتر بودن!شبیه آنجلینا جولی و ایشواریا رای و.... شدن!
آخر مغزهایمان را چه شده است؟!
مگر برای زیبا بودن باید شبیه کسی بود؟!
ساعت۱۱:۳۰
رسیده ای به چشم هایت
من یاد مدل های عجیب و غریب آرایش چشم هایی می افتم که توی خیابان دیده ام
می گویی من حتی از آنجلینا هم خوشگل ترم
من دارم توی ذهنم اصول انسانیت را می شمرم
و فکر می کنم چهره ی خوب شماره ی چندم باید باشد؟!
یعنی اگر کسی انسان بودو چهره ی خوبی نداشت باید بگوییم برو کنار؟!... تو حرف نزن؟!....چون
زیبا نیستی بگوییم برو و در تنهایی خودت بنشین.... چون ظاهر زیبایی نداری پس باطنت هم
به درد نمی خورد.... آنچه در درون داری هم اهمیتی ندارد؟!
بر سر معیارهایمان چه آمده است؟!
ساعت 11:45
میگویم: میشه دست از سر چشمات برداری؟! دیر میشه ها!
تو اصلا انگار نشنیده ای.... انگار که با دیوار حرف زده ام!
چرا کسی نمی فهمد این مرض سخت مسری و واگیردار است؟!
چرا کسی آمپولی... واکسنی... چیزی برای این بیماری که تمام جهان را گرفته کشف نمی کند؟!
چرا وقتی آنفولانزای مرغی آمد سعی کردند مهارش کنند اما برای این یکی کاری نمی کنند؟!
همه گرفتارند.... دختر و پسر و پیر و جوان هم ندارد.
این را آن روز فهمیدیم که پسر همسایه ریش هایش را با اسپری قرمز کرد!
ساعت00 :12
دیگر به تو نگاه نمی کنم
به سال های جنگ فکر می کنم
به ایده آل آن ها و به ایده آل ما
به آن ها که از جانشان گذشتند تا ما زندگی کنیم و
به ما که از زندگی فقط آینه را شناختیم
تو می توانی بگویی آن ها اشتباه کردند
می توانی بگویی جنگ یک قصه ی تمام شده است
می توانی هر چیز دیگری را که از دهان بزرگ تر ها شنیده ای و خودت یک لحظه هم
راجعبش فکر نکرده ای تحویلم بدهی
اما فقط یک لحظه خودت را با جوانی مقایسه کن که در مقابل آتش دشمن می ایستد و
دلی به وسعت دریا دارد
دلی که می داند خیلی احتمال دارد که بمیرد یا ناقص می شود...
و تو که وجود یک لکه ی کوچک روی پوستت دنیایت را سیاه می کند
ساعت 12:15
تو هم چنان مشغولی!
به خودت مشغولی و به دخترک درون آینه!
می خواهی ثابت کنی که از همه زیباتری!
و من فکر می کنم که این بیماری از کجا آمد؟!
یعنی راه نجاتی نیست؟!
ساعت 12:30
می گویی: تموم شد بریم
می گویم: عزیزم بانک ساعت یک تعطیله فکر می کنم بهتره بذاری فردا بریم!
من می رم خونمون تو هم بشین درستو بخون اما قبلش صورتتو پاک کن آخه مواد آرایشی
برای پوست ضرر داره!.....
پیوست متن :
۱.اینکه مخاطب خاص این متن چه کسی است نه به کسی مربوط است نه حتی به خود مخاطب!
اما مخاطب عمومی تا دلت بخواهد دارد.... همه ی آن هایی که به این مرض مبتلا هستند... یا
در حال مبتلا شدن هستند.... یا در آینده مبتلا می شوند.
۲.قصدم توهین به هیچ کس خاصی نبود... خود فریبی که نمی کنیم این حقیقت جامعه ی امروز است! اما باور دارم که هستند کسانی که فراتر از آینه را هم می بینند
۳.حالا بعد تمام این حرف ها شما دکتری را می شناسید که کارش خیلی خوب باشد؟!.... شاید من هم بینی ام را عمل کنم ...میشناسید؟!.... هان؟!
پیوست بی ربط:
۱. حیفه آدم یه ماه از عمرش رو هدر بده به بهونه ی اینکه بهار در راهه!
کی تضمین میکنه که ما می تونیم بهار امسال رو ببینیم؟!یه ماه کم نیست!... بیچاره اسفند!
چه اولش و چه آخرش!
۲.مشروط نشدم.... اگر کسی دعا کرده بیاد خودش رو معرفی کنه!!


