توی سینه ام غم دارد پیش روی می کند... دارد فضای سینه ام را پر میکند.
قیافه ام اما اصلا شبیه آدم های غمگین نیست. اخم کرده ام و با پاهایم برگ ها را لگد می کنم.
این طوری به آدم های خشمگین بیشتر می مانم تا غمگین.
به خودم میگویم: تو ناراحت نیستی...... عصبانی هستی!
عمدن دارم حس هایم را با هم قاطی می کنم که غم مجال بروز نیابد.
نمی دانم چرا اما خشم را به غم ترجیح می دهم. شاید چون خشم قوی تر از غم است.
کمی بعد حس هایم واقعا قاطی شده اند.
دلم میخواهد به جایی مشت بزنم. دلم میخواهد گریه کنم.
حتی اگر توی خیابان باشد.حتی اگر رهگذران با تعجب نگاهم کنند و خیال کنند که شکستِ
عشقی خورده ام
مهم نیست......
کسی چه میداند من برای خودم گریه می کنم.
برای قاصدکی که دارد از من دور می شود.
برای خودم که دارم عوض می شوم. دارم آدم دیگری می شوم.
به کجا چنگ بیندازم و خودم را نگه دارم؟
چیزی راه نفسم را بسته. دارم از بی هوایی خفه می شوم.
دلم می خواهد از گریه هق هق کنم.
می خواهم بنشینم وسط همین برگ ها و عر بزنم.
می خواهم این احساس لعنتی را خالی کنم.
اگر آدم های دلسوز!! خودشان را قاطی ماجرا نکنند این کار را می کنم اما
اشکی نیست.......
اشکی نیست.......
جایی را نمی شناسید که به آدم اشک بفروشند؟
پیوست متن:
۱ـ همچنان در مرخصی به سر می برم.... میخواستم این نوشته را بعدن ثبت کنم اما فکر کردم
بعدها اینجا نوشتنش بی معنی می شود. وقتی آن قدر از این روز دور شوم که با خواندش احساس
کنم از حال و هوایش دور افتاده ام مسلما دیگر ثبتش نمی کنم. مثل خیلی از نوشته هایی که
قرار بود اینجا بنویسمشان و هیچ وقت ننوشتم .چون زمانش گذشت.....
۲ـ خواهش می کنم برای این پست هم نظر نگذارید.گاهی آدم دلش نمی خواهد چیزی بشنود.
می خواهد خودش راهش را پیدا کند. امیدوارم درک کنید.
۳ـ من آدم هایی که مدام نق می زنند و گله می کنند و فکر می کنند دنیا در حقشان ظلم
کرده و خیلی بدبختند را دوست ندارم.
۴ـ پیوست ۳ را نوشتم که بگویم: نه احساس بدبختی می کنم نه مشکل خیلی حادی دارم
این برشی از زندگی بود........نه تمامی اش.
آدم هایی را که می خواهند به دیگری تلقین کنند غم و غصه دارد را هم اصلا دوست ندارم!!![]()
برای س ح ر:
سحرم
جای خالی ات را هیچ کس پر نکرد.
چشم به راهت بودم
بازآمدنت روشنم کرد
خوشحالم که دنیای مجازی ام
دوباره عطرِ خوبِ حضورت را دارد
میدانی
خیال می کنم آرزوی من برای بازگشتت
در تغییر تصمیمت بی تاثیر نبوده
شاید فقط خیال باشد
اما این خیال
سراپا شوقم می کند.
این دومین روزیست که سر درد لعنتی عذابم میدهد.
اشک توی چشم هایم موج میزند و پایین نمی آید
اما بغضی توی گلویم نیست و حسی برای گریه کردن
وامانده و حسرت زده به رو به رو خیره شده ام
اما چشم هایم جایی را نمی بیند
همه چیز کدر است و هر چه سعی میکنم نگاه کنم چشم هایم به داخل بر می گردند
و همه چیز در غبار محو می شود
دیدی؟!
دیدی تقصیر خدا نبود؟
راستی تقصیر خدا نبود؟
من ازش پرسیده بودم.
باور کن ازش پرسیده بودم
خودش به من گفت برو
همان شب که استخاره کردم گفته بود برو و من تعجب کرده بودم!
پرسیده بودم خدایا مطمئنی؟!!
و او دوباره گفته بود آره!
چند بار دیگر هم پرسیدم
هر بار جواب خوب آمد.
و من رفتم!
من خواب بودم
خدا بیدارم نکرد
خدا داشت نگاهم می کرد
امتحانم می کرد........ شاید هم داشت بهم میخندید
بیرون صدای باد می آمد
سمت راست سرم درد می کرد
خاطره های هزار ساله ام یک به یک زنده می شدند و لحظه ای بعد می مردند
وسط راه بودم
شک توی دلم غوغا می کرد
دوباره از خدا پرسیدم و این بار بد آمد
بهت زده پرسیدم: خدایا شوخی میکنی؟
و دوباره استخاره کردم
هر شب استخاره میکردم اما بد می آمد
خدا شوخی نمی کرد
خدا اصلا با کسی شوخی نداشت
اما با من شوخی کرده بود
گذاشته بود بخوابم
بیدارم نکرده بود
گذاشته بود بیرون صدای باد بیاید
گذاشته بود به نیمه ی راه که رسیدم بگوید برگرد
حرفش را گوش نکردم
چرا از اول نگفته بود؟
حالا وسط راهم!
دورها صدای قار قار کلاغ ها می آید
و من یادم می آید جایی خوانده بودم کلاغ ها شومند
پوزخند میزنم و دلم به حال کلاغ ها می سوزد
کسی با من
کسی در من
کسی به خاطر من فریاد میزند!
راه برگشت گم شده....
من در میانه ی راه مانده ام
دیگر چشم هایم جلو را هم نمی بیند
جلوتر دره است
جلوتر هر چه هست پوک است و پوچ و تهی
آنجا دیگر خواب نیست.... صدای باد نیست
آنجا طوفان است و مرگ.
پیوست متن:
۱ـ مالیخولیا شده ام......اما تو جدی نگیر......فردا که بیاید خوب می شوم.
۲ـ لطفا برای این پست نظر نگذارید...... نمی خواهم چیزی بشنوم.
بی ربط:
۱ـ خدایا مرا می بخشی؟ من که جز تو کسی را ندارم.
۲- مدتی مرخصی ام....... نمی گویم تعطیل که زود برگردم. اما زودی که خودم دلم بخواهد!
ازدرس دادنش راضیم.حالم خوب نیست. دلم بی قرار است. نمیخواهم سر کلاس باشم. نمیخواهم
صدای استاد رابشنوم. چیزی ته سرم صدا می زند: کاش بروی گورستان! یادت مانده هزار سال
است که دلت میخواسته بروی آنجا؟ الان وقتش است. بلندشو.
به ساعتم نگاه میکنم. اگر صبر کنم که کلاس تمام شود هوا تاریک می شود. آن موقع که وقت
گورستان رفتن نیست. صدای ته سرم میگوید: این حواله دادن به فرداها کی تمام می شود؟
پاشو برای دلت کاری بکن. یک بار هم که شده به حرفش گوش کن.
وسایلم را جمع می کنم و از کلاس می زنم بیرون.
حالا مقابل در ورودی گورستانم. خورشید دارد غروب می کند. از در که می آیم تو تا مسافتی فقط
درخت و چمن است. دقیقا نمی دانم به کجا باید بروم. راه می افتم تا شاید به جایی برسم.
چشمم به نوشته ی دیوار غسالخانه می افتد که نوشته:"اشیای قیمتی را از جسد جدا کنید
در صورت مفقود شدنشان هیچ مسئولیتی بر عهده ی غسالخانه نیست."
آن طرف تر روی دیوار نمیدانم کجا قسمتی از وصیت نامه ی شهید چمران را نوشته که محوش
می شوم. نوشته:" ای دنیا باید با کوه ها و دریاهایت با تمام زیبایی هایت برای همیشه وداع کنم
و با چشمانی اشکبار راهی شوم." فکر میکنم چه خوب! حداقل شهید چمران دم از بی توجهی به
دنیا نزده. به خودم که می آیم می بینم رو به روی وصیت نامه ایستاده ام و دارم دوباره و دوباره
میخوانمش و هر بار چیزی توی دلم تکان میخورد.
راه می افتم و از قسمت های اداری و رایانه و... می گذرم می رسم به در دوم ورودی گورستان.
از اینجا به گمانم راه را بلدم. می توانم قبر دایی ام را پیدا کنم. هر چند آخرین باری که سر قبرش
رفتم فقط ۱۳ سال داشتم.از جاده نمی گذرم. از میان قبرها عبور میکنم و توی دلم با صاحبانشان
حرف میزنم. بعد می پرسم:می شنوید نه؟ شما که به زبان این دنیا نیازی ندارید من با دلم با شما
حرف می زنم.صدایی تکانم میدهد....
شده.می گوید: عزیزم! اینجا چی کار می کنی؟ نمی ترسی؟ بذار منم بیام که تنها نباشی.
و حرف های دیگری هم میزند که نمی شنوم. من که تنها نیستم. اینجا مردمان شهری خوابیده اند.
قبر دایی ام را پیدا میکنم. ذوق زده می شوم. خیال نمی کردم بعد نه سال بتوانم پیدایش کنم.
فاتحه میخوانم و میخواهم بنشینم روی سنگ قبر بغل دستی که عذاب وجدان می گیرم اما این پا
که تابِ زیاد ایستادن ندارد باید بنشینم.
حالا نشسته ام اینجا. همین جا که نه سال پیش من و دختر خاله ام می نشستیم و فارغ از تمام
مرده ها و زنده ها با هم حرف می زدیم. از اینجا کوه رو به رو پیداست و درخت ها و منظره ی
قبرهایی که پایین ترند. انگار کن نه سال نگذشته است. این تصویر... این منظره هنوز هم پاک و
شفاف در ذهن من زنده است و من بی آنکه تمام این مدت دیده باشمش از یادش نبرده ام.
همه اش را حفظم.
همان طور که به روبه رو نگاه می کنم یادم می آید که آن وقت ها قبر آن طرف تر پسری داشتند که
دخترخاله عاشقش بود. سر قبر آمدنش هم تنها بهانه ای بود برای دیدن آن پسر. اما من همیشه
حواسم بود که پسرک حتی نیم نگاهی هم بهش نمی اندازد.
آن خانواده را می بینم و آن پسر را... همیشه رو به روی ما سرپا می ایستاد اما نگاهش جای دیگری
بود. می بینمش. از پس این همه سال می بینمش که هنوز هم سر آن قبر ایستاده و گاهی خم
می شود ظرف شیرینی را بر میدارد و به دیگران تعارف میکند. گاهی هم می نشیند و گریه می کند.
بعد می بینم که باد سردی می وزد و نه سال است که گذشته....
حالا هیچ کس روی این قبرها نیست. دیگر کسی به این دایی فراموش شده سر نمی زند.
دخترخاله هزار بار دیگر عاشق شده و ما دیگر صمیمیتی با هم نداریم
و من..... من هم روزی یکی از همین سنگ های تیره ی سرد می شوم.
مردی آن طرف تر داد میزند: خانوم خودکار داری؟ حس خوبی بهش ندارم و همین باعث میشود که
مثل خودش داد بزنم: نه! و بعد به خاطر دروغم خودم را سرزنش کنم.
به ساعتم نگاه می کنم متوجه می شوم اگر عجله نکنم هوا تاریک می شود. بلند میشوم و دوباره
از میان قبرها راه می افتم. این بار نوشته های روی قبرها را میخوانم. بیشتر تاریخ های فوت را نگاه
می کنم. مردی میگوید: خانوم دنبال قبر کسی می گردین؟ میگویم: نه!
میگوید: بیام پیدا کنم واستون؟ میگویم: نه! میگوید: اجازه بدین من پیدا می کنم. حرف می آید
تا پشت دهانم که بگویم: اومدم دنبال قبر خودم بگردم. میتونی بگی من کجا قراره بخوابم؟
اما به جایش میگویم: نه آقا گفتم که نمیخواد من دنبال کسی نمی گردم. جواب میدهد: به هر حال
من دوست داشتم کمکتون کنم. بی آنکه چیزی بگویم می گذرم.
غم عجیبی به سینه ام چنگ میزند... دلم گریه میخواهد.
اینجا آدم هایی خوابیده اند که خیلی هاشان روزگاری مهم بوده اند اما حالا دیگر مهم نیستند.
اصلا نیستند که مهم باشند یا نباشند.
باد می آید و شاخه های درخت ها تکان میخورند.
باد می آید و با خودش بوی غم می آورد.
باد می آید و من برای تک تک این مُرده ها دلتنگ می شوم.
اینجا هوا سرد و سنگین است..........
اینجا انتهای دنیاست...................
پیوست متن:
۱ـ به خاطر حس نوستالژیک و ملال آوری که نوشته القا میکند متاسفم... انتظار که ندارید آدم
قبرستان که می رود بیاید از شور و هیجان و شادمانی حرف بزند؟! به هر حال من این حس را
دوست داشتم و برای خودم ثبتش کرده ام! اگرهم طولانیست تو نخوان!
۲ـ با فاکتور گرفتن از بقیه ی جماعت مذکری که آن روز دیدم نتیجه ی اخلاقی اینکه:(جز خودم مونثی
ندیدم آن روز)
توی گورستان آدم می تواند دوست پسر پیدا کند!
می تواند همسر آینده اش را پیدا کند!
می تواند مردهایی را پیدا کند که نسلشان منقرض شده و به شدت علاقه مندند که به دیگران( و
به خصوص ضعفا!! ) کمک کنند!
بله آدم میتواند تمام این چیزها و خیلی چیز های دیگر را توی گورستان پیدا کند.
شما فقط یک تک پا یک روز غروبِ سه شنبه تشریف ببرید آنجا خودتان حساب کار دستتان می آید.
مثل سنگ می ایستم و بغضم را به سختی فرو می دهم؟
به خودم می گویم:
گریه کردن که نشانه ی ضعف نیست
گریه کن دختر.... گریه کن....
پلک های خشکم را به هم می زنم
و ته قلبم از درد تیر می کشد........
بی ربط:
۱ـ این نسخه را تو برایم پیچیدی... نمی توانستی به این فکر کنی که داروهایش نایاب است؟
۲ـ اگر نداشتمت.... اگر نبودی.... اگر لحظه هایم را روشن نمی کردی.... چه کار می کردم گلکم؟
دعا نوشت:
خدایا من بدم ولی دوستت دارم.
تو هم دوستم داری خودم می دانم.
مهم تفاهم است که داریم!
حالا این دیوانه ات را شفا می دهی؟
گاهی شب ها خوابت را می بینم
بیدار که می شوم تعجب می کنم !!
چرا میان این همه آدم تو به خوابم می آیی؟!
دلیلش را نمی دانم!
فقط احساس می کنم تو هنوز هم در ناخود آگاه ذهنم جایی برای خودت داری....
ولی حتی دلیل ماندنت در لایه های پنهانی ذهنم را نمی دانم.
نمی دانم کجای این دنیایی
نمی دانم داری چه کار می کنی
من از تو بی خبرم...
خیلی وقت است که از تو بی خبرم!
با این همه هر بار که خوابت را می بینم
دلم بدجور هوایت را می کند.................
پیوست متن:
قضیه عشقی نیست.... مخاطب هم مذکر نیست! من عشقی ندارم که خوابش را ببینم یا
برایش بنویسم...... ولی اگر فکر کسی بیشتر از این قد نمی دهد هر طور که دلش
می خواهد فکر کند استقبال می کنم!!
بی ربط:
۱ـ دلم برای دست هایت تنگ است....... دلم یک جور عجیبی برای دست هایت تنگ است!
۲ـ قول داده بودم عادت کنم........نداده بودم؟!! تحمل کن عزیزم........من به قولم عمل می کنم.
۳ـ یک چیزی..... یک چیزی داشت توی خون غرق می شد...... توی خواب آن شبم!
دعا نوشت:
خدایا نمی شود آن طور که دلم میخواهد دوستم داشته باشی؟!!!!
حاشیه:
دوست دارم بلاگتو بخونم! چرا به روی IPim بستیش؟! باشه!.... هر جور راحتی خوش باش!
نمی آید... چقدر خوب!
خیلی وقت است که توی خانه تنها نمانده ام.... یادم نمی آید از کی! ولی خیلی وقت است که
این حس خوب تنهایی را تجربه نکرده ام.
فکر می کنم بروم حمام و آن قدر زیر دوش بایستم که آب یخ بزند!
نه! حیف این دو ساعت نیست؟ باهاش می شود کارهای بهتری کرد.
مثلا می شود وسط هال روی زمین دراز کشید و با هر نفس این تنهایی را بلعید...
می شود بلند بلند حرف زد... می شود تمام چراغ ها را روشن کرد و خانه را نور باران کرد!
می شود.....
آهان! دوست دارم توی این تنهایی ادامه ی کتاب دِمیان را که تازه خردیمش بخوانم!
چهار سال است که کتاب نخوانده ام!! از همان روز که تصمیم گرفتم دنیا و فکر هایم راخودم
بسازم تمام کتاب ها را دور ریختم.
توی این چهار سال اگر اسم کتابی به دلم نشسته خوانده امش...... اما فقط در همین حد...
در همین حد که به دلم برای خواندن چیزی اعتماد کنم.... خیلی از کتاب ها را هم خریده ام
و اصلا نخوانده ام.
حالا یک روز صبح بلند شده ام و آن چهل هزار تومانی را که تابستان از بابا برای کلاس
نمی دانم چه! گرفتم و اصلا هم کلاس نرفتم را برداشته ام و رفته ام تا ریال آخرش را کتاب خریده ام
به اضافه ی چند فیلمی که دوستی معرفی اِشان کرده.
خوبی اش این بود که بابا یادش رفت و نپرسید تو که این پول ها را گرفته ای چرا محض رضای
خدا یک بار هم از خانه بیرون نرفتی که مثلا رفته باشی آن کلاسی که قرار بوده تویش ثبت نام
کنی؟!
پول همین طور ماند و من نه کلاس رفتم و نه فکر پس افتادنش افتادم.
حالا قرار شده با کتاب ها آشتی کنم!
دراز می کشم روی تخت و کتاب دِمیان را می گیرم توی بغلم....
عجله ای برای خواندنش ندارم.... به خودم قول داده ام که عجله نکنم
قول داده ام که بخوانم و فکر کنم! نمی دانم...... حداقل سعی می کنم که فکر کنم!
سعی میکنم.....!
حالا آنقدر بزرگ شده ام که وقتی میخوانم که سینکلر میگوید: آیا شما می دانید که خداوندی
وجود دارد که هم خداوند است و هم اه. ری. من؟!
بدانم که آدم ها به حکم آدم بودنشان نمی توانند تکه های ب.د وجودشان را نادیده بگیرند.
و سینکلر هم به بخشی از وجودش که ب.د.ی ها و ه.و.س هایش از آنجا می آیند نیاز دارد
و آنجا که خداوند آیین م.س.ی.ح (البته خداوند آیین گذشته ی م.س.ی.ح نه امروز ) در پذیرش
تکه های ب.د وجود آدمی عیب جو می شود در وجودش نیاز به خدایی را احساس میکند
که تقدس و پلیدی را با هم و در کنار هم بپذیرد.
با این همه سینکلر مرا با خودش به دنیای عجیبی میبرد. وقتی می گوید:" گمان می کنم
موسیقی را از آن جهت دوست دارم که خیلی غ.ی.ر اخلاقی.ست... بقیه ی چیزها اخلاقی
هستند . من چیز هایی را می جویم که پایبند اخلاق نباشند" خیال می کنم که چطور با خواندن
نیمی از کتاب هنوز نفهمیده ام که سینکلر چطور آدمیست!
یا وقتی یک ساعت رو به روی آتش به مکاشفه می نشیند... این غرق شدنش احساس عجیبی
بهم می دهد.
خیال می کنم خسته ام! نه اینکه جسمم خسته باشد... نه اینکه مغزم خسته باشد... روحم
خسته است... نه از این خستگی ها که حاصل افسردگیند... از این خستگی ها که درست
مثل خستگی جسم است ... همین خستگی های روحی که خواب های عمیق و سنگین
با خودشان می آورند..... و هیچ اثر دیگری هم جز این خواب های سنگین ندارند.
انگار سینکلر دست روحم را گرفته و با خودش به جاهایی که نمی باید برده...
فکر می کنم خوابم می آید و چشم هایم را روی هم میگذارم.
در ورودی با صدای بلندی به هم میخورد!
از جا می پرم و حواسم را به صداها جمع می کنم! صدای مهشید و مهدی می آید!
نگاهی به گوشی ام می اندازم ساعت ۸:۱۵ است.
تمام شد! دو ساعت تنهایی دلنشینم را به خواب باخته ام!
پیوست:
۱- نوشته مال دیشب است!
۲- اگر بلاگم را به ج.رم نوشتن .... مسدود نکردند! امیدوارم که شما دچار توهم نشوید و
یادتان بماند که من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه.........
!
۳-بعضی کلمات را طوری نوشته ام که آدم هایی که معلوم نیست توی گوگل دنبال چه میگردند
اشتباها از اینجا سر در نیاورند
بی ربط:
اصلا از اولش هم که داشتم میگفتم خودم می دانستم که حرف هایم ایهام دارد و تو فقط پنجاه
درصد ممکن است منظورم را بفهمی...... حالا چرا سعی نکردم جلوی اشتباه فهمیدنت را
بگیرم نمی دانم!
نمی پرسم کدام قرص ها را می گویی من که اصلا قرصی نخورده ام.مامان: تو چرا مثه معتادها
می مونی؟! نگاهش می کنم.می گوید: اونا هم اصلا به خودشون اهمیت نمی دن. می خندم.
مامان: مرض! خنده نداره که! اون همه پول آزمایش و دارو دادم که بگیری بندازی گوشه اتاقت؟!
می گویم:آهان پس به فکر پول دکتر و دارویی نه من! می خواهد حرفی بزند که سریع
می گویم: نه دیگه توجیهش نکن... همینه دیگه! و دوباره میخندم و چند ناسزا به جان می خرم.
مامان عادت دارد. به بی خیالی من در این مورد عادت دارد!
فکر می کنم یعنی واقعا من تا این حد بی خیالم؟ آن قدر بی خیالم که بی خیالی ام شبیه
بی خیالی معتاد ها باشد؟ چرا؟!!
چرایش را نمی دانم! مهسا همیشه وقتی می گویم چیزی را نمی دانم می گوید:می دونی!
آدم ها دلیل همه ی کارهای خودشون را می دونن. بهش نمی گویم که آره می دانند! اما
بعضی وقت ها نمی خواهد بدانند... چون بعضی وقت ها دانستن درد دارد. آن قدر درد دارد که
می خواهی ندانی... برای همین خودت را به آن راه می زنی و هزار دلیل الکی می آوری که
خودت را گول بزنی و دلیل اصلی را ندانی.
این بار من اما واقعا نمی دانم دلیل این بی خیالی چیست؟ چرا نمی ترسم که دکتر... گفته اگر
قرص هایم را نخورم مشکل تیروئید پیدا می کنم. دکتر... گفته اگر قرص هایم را نخورم ممکن
است در آینده بچه دار نشوم.
مامان حالا وقتی می گویم:من اصلا بچه می خوام چی کار؟بچه دار نشم خوب... فدای سرم!!
نمی گوید: احمق نشو! یه روزی حسابی پشیمون می شی. به قول مهشید عادت کرده که من
این طور باشم.... اگر طور دیگری باشم ازم متعجب می شود.
نمی دانم اصلا کی خیال مرا راحت کرده که اتفاق بدی نمی افتد.
یا اینکه چرا وقتی یاد حرف های دکتر... می افتم که: "دخترم الان باید به فکر خودت باشی فردا
که ازدواج کردی و بچه دار نشدی تازه پشیمون می شی"... خنده ام می گیرد.
جلوی دکتر کلی زور زده ام که شبیه آدم هایی باشم که قضیه خیلی برایشان مهم است!
هر چه گفته با دقت و جدیت سرم را تکان داده ام که آره می فهمم!
دکتر هم باور کرد! کلی هم وقت گذاشت و نصیحتم کرد که حتما داروهایم را بخورم و قضیه را
تا جدی نشده جدی بگیرم. خنده ام گرفته بود. توی دلم گفتم: بی خیال دکتر! وقت صرف نکن...
شرمنده اما سرکاری! آخه من و چه به این حرفا؟....
اما این را به خودش نمی توانستم بگویم. حوصله ی روشن گری های بعدی اش را نداشتم!
خوب اصلا این هیچی! چرا خیالم این قدر راحت است و قرص های تیروئیدم را نمی خورم؟!
این یکی که دیگر برایم مهم است!!
مهم است؟! اگر مهم بود که تا الان باید قرص هایم را تمام کرده بودم و دوباره آزمایش داده بودم!
مهم نیست؟! چرا هست... ولی انگار کسی خیالم را راحت کرده که بد نمی شود...
که چیز بدی نمی شود! حالا اگر فهمیدم کیست و کجاست می روم و سراغش و ازش
می پرسم که چطور این اطمینان را به من داده!؟ نکند پای عزرائیل در میان باشد؟ ![]()
پیوست:
۱-جای این نوشته شاید اصلا این جا نبود! ولی کشف این بی خیالی هم چیز عجیبی
بود.... تا امروز خودم هم نفهمیده بودم که این بی خیالی توی وجودم هست...گر چه مامان
قبلا هم تذکر داده بود ولی من باور نمی کردم.
۲- از این بی خیالی ترسیده ام!............ ترسیده ام؟!!
بی ربط:
۱-لعنتی......! همیشه وقتی حرف میزنی که دیگر دیر شده... وقتی چیزی را از من می خواهی
که دیگر نمی توانم... آخر چرا؟!
۲- دلم میخواهد بروم گورستان...... دلم برای مسافران سرزمین ابدیت... برای حال و هوای
غریب گورستان تنگ شده...... چند سال است نرفته ام؟!.......حسابش از دستم رفته.
۳- از افسردگی خبری نیست...... فکر بی خودی نکن....اگر هم دلت خواست بکن دیگر حتی
فکر های تو هم نمی توانند افسرده ام کنند![]()


